تبليغاتX
نیلوفرانه

نیلوفرانه

دل نوشته های عاشقانه

خواهد آمد آن روز..

آن روزها .. آن لحظات
باز به خاطرم مي آيند...
خاطراتي كه هرگز يارايي رفتن ندارند
از ذهن غبار آلودم
گنجينه هاي مرده اي
كه در خاك دل مدفون شده اند
و خواهند ماند
تا ناقوس رهايي جانم به صدا در آيد
باز به خاطرم مي آيند...
شاديهاي ماتم زده اي كه اكنون
تسخير شده اند در تبعيد گاه زمان
ودلخوشي هايي كه آرام به خواب رفتند
تا هنگامه ي غم .
اكنون تو بگو
چه كنم با تن خشكيده ي احساساتم؟
چگونه بشوم قصه عشقي ابدي
و چگونه بروم تا ته دنياي قشنگ؟
اما ..اي سبك بال نياز نفسم
اي كه در راه دلم
تو اسير دل پرواز شدي
وگشودي در ِابهام به دنياي دگر
اين را بدان روزي خواهد آمد
كه در آن روز به ظاهر رويا
باز خواهم ستاند يادگار چشمانت را
از عفريته ي مرگ.
و مي سپارم تا چشمانم    
وقت گل كردن ياد نگاهت در دل 
اشك نريزند و بمانند روشن.
خواهد آمد آن روز ...
خواهد امد آن روز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

تولدت مبارک مامان جون

                                                                         سكوتت مايه دلتنگي و غم

 نبودت خانه ي دلواپسي هاست

حضورت مونس شب گريه هايم

صدايت آشناي پاك روياست

از اعماق وجود بيكرانت

شميم مهرباني مي زد موج

از احساس قشنگ خنده هايت

شكوفه مي زند تا آسمان پل

از افسون دو چشم پر فروغت

شكوه كهكشان معنا ندارد

براي التيام قلب خسته

به جز مادر..دلم مرهم نيابد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:20  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

عشق آسمانی

دل از كفم ندادم ..
 تاباز تو پس آري
جان در رهت ندادم ..
تا جان من سر آيي
دل را به ماه دادم ..
تا در شبت بتابد
اما به ماه گفتي ...
ستاره خوش تر آيد.
دل را روانه كردم..
در كوي تو بماند
اما نرفته برگشت ..
بار دگر نيايد.
در قلب تو چرا نيست
يه ذره مهرباني
يه لحظه آفتاب شو
در شب بي قراري
ديگر مرا توان نيست
در حسرتت بمانم
شايد مرا روا نيست
يك عشق آسماني ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 1:5  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

تو خود خورشیدی

تو خود خورشيدي
تو پس از آينه همراه شدي
و به يغما بردي ..
همه تاريكی و تنهايي من
تو خود خورشيدي..
تو مرا نور شدي و دلم شد روشن ..
چو مرا عشق شدي زندگي شد پررنگ..
با ز ميروم به زمانهايي دور ..
كه در آن همه جا
ظلمت و تاريكي بود .
همه جا وقت سحر..
صحبت از قصه تنهايي بود..
هيچكس از نظرم
نفسي پاك نداشت ...
آسمان ماتم بود
شوق باريدن داشت
اشك هایش بو ی دلتنگی غربت می داد .
ناگهان ...
لحظه اي شد پیدا
كه زمانها گم بود.
همه جا شد آبي ...
همه جا از نور حياتت پر شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:58  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

زمانه

                                                             دگر هيچ چيز نويد آرامش نيست
 همه چيز  بوي انزوا مي دهد 
  بوي تاريكي ...
 بوي غم.
 تنهايي .. روحم را به جنون كشانده است 
  و انتظار... 
  همچنان تنها همدم ِ جان تكيده ام. 
 تمام آينه هايي كه سياهي فردا 
  در سپيدي اشان مفهوم نداشت 
  ومرا اميد روشنایی بودند
  در تكرار بي نهايت  توّهم  محو شدند 
  و من هيچ نگفتم 
  اما ديگر ..
  همه چيز مرا خسته مي كند 
  حتي زندگي ..
  آري حتي زندگي هم مرا خسته ميكند 
  اما قسم به قداست چشمانت.. 
  من عهدمان را نشكستم هرگز 
  و همان روز كه پيمان بستم 
  كه اگر از دل من پر بكشي 
  و به دنياي نيازت 
  سفر آغاز كني 
  باز هم خواهم ماند...
   زندگي خواهم كرد
نشوم خسته ازاين تنهايي.
اما هرگز نگفته ام تو را
كه در آن لحظه ي سخت
صداي قهقهه اي شوم
از دور به گوش ميرسيد ..
زمانه از ته دل مي خنديد
لحظه اي عمق وجودم لرزيد ...
ولي اي كاش من نيز....
مي خنديدم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:57  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

روز بخشیدن تو

صداي فريادت                        
از عمق خاطره به گوش ميرسد
حس آشنايش همه چيز را غريب مي كند
لحظه ها باز...
 به آن سوي گذر گاه زمان مي تازند
تابار دگر ياد تو را
در دل من زنده كنند
ياد آن صبح بهاري...يادآن ساعت غم
كه تو را با دستان خودم به خزان بخشيدم
رهسپارت كردم به دياري كه در آن
خورشيدش گرماي وجودخود را
 به تو ارزان مي داد
نفسش ..مايه ي آرامش فردايت بود
آسمانش آبي تر از آن بود
كه در قلب من احساس شود
و چشمانش مدتها
مقصد پرواز تو بود
اي لحظه ها آرام گذاريد جان فرتوت مرا ...
من نخواهم ديگر
 ياد آن روزگاران نهايت غربت....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 3:42  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

یاد چشمانت

شعر هايم موج می زند
از واژه تکراری چشم
و نگاهی که قداست دارد
و سزاوار همین تکرار است
هیچکس نیست بداند
که نگاهت به کجا برد مرا
و کجا قلبم را
پر از عاطفه هستی کرد
که لحظاتش همه زیبایی چشمان تو شد
هیچکس نیست بداند که چرا
پس ازآن سالها همراهی من
زمانی که وجودت نفس عمر شقایقها بود
تو سفر کردی و خود.. واژه ابهام شدی
و کسی نیست بداند
پس از آن لحظه غمگین وداع
یاد چشمان تو مانده  در دل
و دگر هيچ خبر نيست مرا
از چشم و نگاهی و هوایی تازه
که دهد بوی تو را
و طراوت بخشد
جان غریبی خسته ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 3:37  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

این را فقط برای تو می سرایم

                            اي آشناي پاك لحظات نيلوفري ام           

ای تك بهانه ي شب گريه های نورستگي ام 
گوش كن ...
اين را فقط براي تو مي سرايم
به ياد مي آورم ...
روزگاري را كه در آن
همه چیز از نظرم زیبا بود
آسمان ِ هستي ..
صاف و آبي تر از هر وقت دگر
جلوه فروشي مي كرد
 فارغ از هر عشقي 
زندگي را آرام و روان مي ديدم 
و گل خوشبختي را هر روز 
 ازلابه لاي افكارزمان مي چيدم. 
 تا که یک روز
 نگاهی زیبا 
 همه ي آن ها را
 از دل من دزديد!!!
 چشم بيدار كسي
  مرا در خواب تکرار هوشیار نمود!
 

تومیدانی کیست آنکه

نفسم را غرق دنیای شقایقها کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 4:27  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

بمان با من

بمان با من...

 در اين بحبوحه ي غم

در اين دنياي دلهاي نمادين

كه در آن عاطفه جايي ندارد

و احساس از خودش هم هست خالي!

بمان ...

تا آرزو رنگي بگيرد....

براي حس تاريك نگاهم

براي بارش باران اميد

مبادا دلخوشي هايم بميرد

بمان...

 تا يك بهانه بشكفد باز

براي كوچ زيباي پرستو

براي رویش يك آشيانه

به جنس خاطره ازلحظه اي دور

بمان ...

تا من به شوق بودن تو

بمانم زنده دردنياي عشقت

ببينم مردن دلواپسي را

از افسون وجودپرزمهرت

بمان با من....

1 شهريور1386

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:21  توسط نیلوفر حمیدی پناه  | 

رهگذر

به گمانم...

تنها رهگذر كوچه تنهايي من

قطره باران هاييست ملموس

كه به يمن قدم ياد نگاهت در دل

و به دلداري اين خسته وجود

در حريم نفسم مي بارند .

و همه هم فرياد ..

شعر زيبايي چشمان تو را مي خوانند.

به گمانم حتي ..

گل نيلوفر احساساتم

كه زمان هاست دلش پژمرده

به اميد حضور سبزت

و به روياي هوايي تازه

مي رود تا فردا..

و شعف وار...

به احساس زمان مي خندد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:38  توسط نیلوفر حمیدی پناه  |